آخرین روزهای هفت ماهگیت
به لطف خدا هفت ماه از زندگیت گذشت،توی همین هفت ماه من به اندازه همه عمرم،معجزه خدا رو توی زندگیم،با لحظه لحظه نفس کشیدنت کنارم،میبینم.
عزیزدل مامان این روزا بدجوری ناقلا و جیگر شده و هرروز شیطون تر نسبت به دیروز


انقدر جیگر شدی که نگو......

همش داری از مامانی و بابایی دلبری میکنی


اینجا رفته بودیم حرم،ایشون پارسا خان پسر عموی حلما
الهی قربونش برم همچین مواظب خانم خانما بود،که نیفته

وقتی اسباب بازی هاتو میبینی از خود بی خود میشی و هرکاری بلدی میکنی تا به اسباب بازی هات رسی


برای اولین بار سر خوردی،اینم قیافه تعجباتی خانوم

بعد از یه مدت فهمیدی چه حالی داده و دیگه ول کن نبودی





حلما خانوم در حال رانندگی،چه مصمم


اینم خانمو مهندس جیگر مامان

مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


آخرین روزهای هفت ماهگیت 
